تبليغاتX
تا هميشه با هم
بهاری دگر 

 

نوروزتان پیروز

|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در پنجشنبه 4 فروردین1390 و ساعت 6:42 بعد از ظهر  
در مسیر سالها... 

دلتنگی های آدمی را باد

 ترانه ای میخواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره

نادیده میگیرد

و هر دانه برفی به اشکی

 نریخته میماند

سکوت سر شار از سخنان ناگفته است 

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

 و شگفتیهای بر زبان نیامده

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است  ...

 

روزها چه زود می گذرند، ماهها چه سخت به یاد می مانند و سالها چه بیرحمانه تو را با خاطراتت تنها رها می کنند...

نشسته ای به امید بهبودی و به تقلای مقصودی که بانگ می رسد از جانب آشنایی:

 

 

باز نوبت شد خداوندا شکایت آورم، ای تو تنها دادرس دریاب دادم را که من بی یاورم

شرمسارم باز طالب آمدم، *جمله مطلب از تو باید خواست*، بر این باورم 

باز هم این بنده ات آمد دل افگار و ملول، زخمی قهر صنم، آشفته شد این خاطرم

خود تو آگاهی چه ها گوید که من رنجیده ام، نازها بنیاد افکند این نگار دلبرم

تا که گوید باز "تنهایم گذار"، غرقه ی دریای خون سازد دل غم پرورم

او گمان دارد دلم خالی بُدَست از عشق او، دم به دم سنگی پراند جانب پُر ساغرم

بس بگوید"تا تو مرکب هی کنی سوی دلم، من نشسته بر سوار ترک اسب دیگرم

نی تو اهل آمدن بودی نه من از جنس تو، بعد عمری تازه فهمیدم مسا که من زرم

نی کنون حالی برای حرف و بحثی مانده است، نی دگر خواهم که بنوازی به اشعار ترم"

هرچه در زاری ملامت خورد این شیدای ریش، باز گویم این تو و نوش ِ نمک بر زخمهای پیکرم

لاجرم دستی به بالا برده سوی آسمان، در خموشی بانگ کردم کای یگانه سرورم!

کی روا باشد چنین ظلمی به حق بنده ای، کی نظر بر حال افگارم نمایی از کرم؟!

مهربانا این من و این صدق و این حال دلم، مر تو دیگرگون بسازی طالع بد اخترم

هرچه من اندیشه کردم تا نگردد یار بند، آنچنان در دامم افکند او که جانم بسپرم

چون تویی تنهای واحد رحم کن بر این غریب، وارهان زین ورطه ی بی همدمی جان و سرم

این من و این بغض حنجرگیر، یارب مرهمی، این تو و این آسمانت، زنده کن خواب ترم

همچو جوباران که بشکافند سینه کوه را، باز کن راهی به قلب لیلی مه پیکرم

جمله اسباب زمین را سهل کن در راهمان، ای خدای آسمان! ای همدم و ای یاورم

 

حاص

|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در جمعه 10 دی1389 و ساعت 7:21 بعد از ظهر  
پدربزرگ پر کشید... 
هفت روز گذشت

وچه به سرعت و بی تامل

چه این هفت روز و چه آن بیست و دو روز.

بامداد دوشنبه نوزدهم بهمن ماه هشتاد و هشت پدربزرگ دوست داشتنی و عزیزم تا جوار رحمت حضرت حق پر کشید

و انسان چه احساس زبونی و ناتوانی می کند وقتی که ببینی پشت در تنهای تنها بر بالین عزیزت در بستر احتضار ایستاده ای و هیچ کار جز اشک ریختن و سوختن از تو و هرکس دیگر ساخته نیست.

چه تلخ است و دردناک اعتراف به چنین عجز و ناتوانی

و دردناک تر و تلخ تر از هرچیز برایم آن بود که نه تنها شب بیداری ها و بر بالین ایستادنها که دعا و زاری هایم نیز برای ماندنش نتیجه نداد و گویی مصلحت حضرت حق برآن بود که پس از بیست و دو روز بستری این بار در اوج پختگی و درایت و سنجیدگی اسیر بستر بیماری و رنج معذب بودن درمشاهده ی خدمت دیگران به خویش را احساس نکند.

خلاصه یکی از نادره مردان و ریش سپیدان و از اندک بازماندگان خانه های انصاف که از شصت و دو سال پیش تا به امروز چاره گشا و تدبیرگر و قاضی و مصلح میان مردم همزبان و هم آیین و حتی ناآشنایان بسیاری بود که به قلم و قضاوت و انصافش باور راسخ داشتند.

بس دریغ که از دستم رفت و زهی افسوس که هرروز که بیشتر می گرد می دانم کمتر از آنکه بود شناختمش و یرتر از آنکه به کارآید.

یاد دو بوسه ی آخری که بر تخت بیمارستان و نیمجان بر دستهای ناقابل حین پرستاری اش زد هر زمان که که می اید باد صرصر و آتش سوزانی ست که جان ومی گدازد و باران چشمها هم در کشتن این آتش کاری از پیش نمی برد.

خداوند متعال همه ی تلاشهای صادقانه و بی دریغش در رفع مشکلات خلق و گره گشایی از کار بندگانش را به کرمش پذیرفته و به نهایت لطف و مهربانی در جوار خویش مهمان کرده و بیامرزد و همنشین صالحان و خالصان درگه خویش در سرا قرارش گرداند.

از همه ی عزیزان و خویشان و بستگان و دوستان که از داخل و خارج بذل محبت و ابراز همدردی نمودند ممنون و سپاسگذارم و امیدورام لیاقت قدرشناسی و جبران را در لحظات خرسندی و شادکامی تان داشته باشم.

|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در یکشنبه 25 بهمن1388 و ساعت 3:59 بعد از ظهر  
ظلم آباد 
دیروز داداش کوچیکه ی ما طی یه تصادف جزیی با دو تا اتومبیل دیگه کارشون به پلیس راهور یا همون راهنمایی و رانندگی افتاده بود.

ظاهرا یک پراید با دوسرنشین که یک زوج جوان بودند از تقاطع فرعی و در حالیکه چراغشون قرمز بوده وارد چهارراه میشن و اخوی ما هم برای کم کردن خسارت تصادف فرمون رو به چپ متمایل میکنه که البته اونقدر شدت تصادف زیاد میشه که یه پراید دیگه که همون ماشین سوم باشه در اثر این منحرف شدن میخوره به ماشین اخوی ما....حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!!!

ظاهرا اخوی ما که کمی تا نیمه ابری کله شان بوی قورمه دعوایی می دهد به قصد گوشمال پیاده میشن که البته چون خانوم همراه راننده بوده بیخیال میشه. اما هنگام مراجعه افسر به صحنه حادثه کاشف به عمل می آد که راننده ی خودروی خاطی یا مقصر طلبه بوده و العجب که به کلی قسم و آیه متوسل میشه که بگه چراغش سبز بوده !!!! ولی با وجود دو نفر راننده و شهادت بقیه افسر میگه فهمیدم کی مقصره و وقتی مشخص میشه ماشین خاطی بیمه نداره، افسر مدارک رو میگیره از صاحبان هرسه خودرو و میگه فردا صبح بیایید فلانجا مقر پلیس راهنمایی رانندگی.

از قضا اون فردای معهود جمعه میشه و همه جا - خصوصا دفاتر بیمه - تعطیل و وقتی صاحبان دو خودروی سانحه دیده میرن سرقرار میبینن ظاهرا راننده مقصر بیکار نبوده و با پارتی ای که جور کرده قصد داشته اول بیمه ی یه ماشین دیگه رو به جای ماشین دیروز بده که علیرغم قبول طرفین باز امتناع میکنه (ظاهرا دیده میتونه وقتی تا اینجاش رو اومده بیشتر هم پیش بره و حق اونها رو نده ز بیخ) و سناریوی جدیدش به جایی میرسه که خودم میتونم ماشین رو از پارکینگ دربیارم و رضایتنامه ی شما لازم نیست و ... که کار در کش و قوسهای زیاد به جایی میرسه که واسه فردا قول راضی کردن و جبران خسارتهاشون رو میده و به هر دلیل باعث میشه سرنشینان خودروی سوم که ظاهرا اهل روستایی شمالی از توابع استان گلستان بودند یک روز دیگه هم بی جهت منتظر بمونند

به هر حال اخوی ما فهمیده بود این بندگان خدا کشاورز و دامدارند و نمونه ی محصول تخمه آفتابگردانشون رو سه نفری برای فروش مثلا بهتر آوردن تا اصفهان و اینجا هم اینجوری گیرافتادن و شب قبل رو هم به هر دلیلی توی ماشین گوشه ی خیابون خوابیدند. اونم رگ کردیش گل کرده بود و شماره داده بود بهشون که اگه جاگیرتون نیومد تماس بگیریدو بیایدمنزل ما.

دم غروب بود که تماس گرفتن و با یه هماهنگی اومدن خونه ی ما. با اینکه من اوصافشون رو شنیده بودم اما کمی بدبین بودم ولی به محض دیدنشون هنگام ورود همه ی بدبینی ها و تردیدها جاش رو به مهربونی و یکرنگی و شاید کمی هم ترحم داد.

سرتون رو درد نیارم اصل مطلبم اینجا بود که اینا از اهل تسنن روستای کلاله ی استان گلستان بودن و میگفتن دوساله که برقشون رو دولت قطع کرده. دلیلش هم این بود که باوجود قرارداشتن خونه و زمینهای اینها در دل جنگلهای گلستان وقوع سیل رو اونجا محتمل دونسته.

اینهاروبرای اون گفتم که بدونید عده ای از زابلی ها که بیش از 1500 کیلومتر تا اونجا فاصله دارند و کمتر کسی باورش میشه اونها کار یا درامد چشمگیر یا زراعت و چیزی داشته باشن تو اون شرایط افتادن به معامله زمینهای این اهل تسنن و به بهای بیش از قیمت واقعی دارن نقد میخرن این زمینها رو. و البته اونها بعد از خریدن برق دارن برای کشاورزی و زندگیشون!

و جالب تر تر اینکه به دلیل اونکه توی کلاله و بخشهای همجوارش تو دور اول نماینده ای حداکثریت رو کسب نکرده اونها این دوره نماینده ای ندارن تو مجلس!

حال اگه یاد یه اسراییل و فلسطین داخلی نیفتادین دیگه خودتون حدیث مفصل بخوانید ازین مجمل...

پی نوشت : من چندروزی دارم میرم کرمونشاه برای عیادت و مراقبت از پدربزرگم که چند روزی بیمارند. اگه یادما بودید و حال داشتید بی نصیبشون نکنید از دعای خیرتون.

فعلا حق نگهدارتون تا بزوردی....


|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در دوشنبه 28 دی1388 و ساعت 2:37 قبل از ظهر  
عهدشبانه-بامداد2010 

روز باز هم تنهایی دیگری گذشت

آخرین روز یک سال

با خود عهد بستم که دیگ دگر باشم

آخر یکی دوساعتی هست قول داده ام

مرد پیمانهای دم صبح

و آسان گذشتن های نیمروز و غروب

کاش یادم بماند که کمتر بگویم و بیش قلم بزنم

این همه سخن را نباید گفت

بنا گذاشته ام بیشتر بنویسم برای تمرین کمتر گفتن

این روزها گفتن آنقدرها قیمتی ندارد

باورهای دیدنی ماندگارترند انگار

خدایا هراسم را چگونه پنهان کنم، می بینی؟

هیچ می شنوی مرا و این بغض های بیگانه با فریاد را؟!

قلم که پا گرفت می توان با زبان قدم زد

امشب نخستین نامه ی سال را خواندم

از کسی بود که نخستین زخم را زده بود

حیران مانده بودم که بگریم یا به خود ببالم که راه را روزهای دور درست رفته ام

گاهی اشک سرگردان بد وبالی می شود

اما کاش همه ی زخمهای روزگار را از تو خورده بودم

چه حلاوتی دارد غرور مرور نامه ات

ان هم غریب زخمی بغض کرده

اگر میدانستم نامه خواندن و نوشتن انقدر شیرین است خوگر تلفنهای طولانی به همه ی عابران حیاتم نمی شدم

تنها برای تو می نوشتم

هرچند نام را بخوانی جوابی کفایت می کند

آری دگر بیشتر خواهم نوشت

تا این دگر بارعهدم چقدر دوام داشته باشد...

دفترم را دگر باخود خواهم برد


پی نوشت1: راستی سلام کریسمستون مبارک

هرچند جوراب ما با بابانوئل غریبه، اما امشب برای جورابای تک تکتون سلامتی و پول و خوشبختی آرزو میکنم. البته به شرطی که تمیز باشه(جورابای مبارک رو میگم) خودمم به شدت سرگردون سه تاشم.

پی نوشت2:  امیدورام اون دوست عزیز همنامم که منتظر پرواز به یه دنیای بزرگتره توی مصاحبه موفق باشه. میدونم این سه روز تعطیلی تا مصاحبه خیلی دغدغه هاش زیاده. یادت میمونم. عین همه ی اون 5-6 نفری که پیش از تو باما گرم گرفتند و از دست ما رفتند به سرزمینی دور

پی نوشت3: اگه از این به بعد دم دستی تر نوشتم بهم خرده نگیرید. نمیخوام مثل کتاب موندنی باشه همونقدر که روون و زبان حال باشه بیشتر وبلاگ پسنده.

ته نوشت: زود به زود می بینمتون

|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در جمعه 11 دی1388 و ساعت 3:51 قبل از ظهر  
عید است و دلم خانه ی ویرانه بیا... 
امشب از آن شبهاست که شور تنهایی در آستانه ی جشنی در دلم هنگامه به پا کرده.

اون شورهایی که تو رو با خودت چهره به چهره می نشونه در برابر هم.

از اون لحظاتی که منتظری ببینی آیا کسی هست که به یادت بوده باشه و خبری ازت بگیره یا دلت برای بعضیها اونقدر تنگ میشه که تامرز سوختن ملاحظاتت میری و دست خالی برمیگردی...مدتی دلت میگیره و وقتی بعد کلی فکر و مرور خاطره ها و خیال بافی ها به خودت میای احساس میکنی لبریز یه سرور و سرمستی ویژه شدی که نقش خودت را در به دست آوردنش صف خواهی دید.

به یکی دو نفر خواستن به بهانه ی تبریک زنگ بزنم اما نشد که بشه...تیرم به سنگ خورد یا در حال استراحت بودندیا دور از دسترس!

کاش میشد خلوص این احوال رو برای غالب لحظات حفظ کرد و بهش رنگ سرمستی دمدمه های پایانش زد.

عید همه شما که تا اینجا به یاد ما و مرور خاطره هاتون بودید مبارک.

دلاتون لبریز صفا و یادتون لبالب از خاطره های شیرین و آدمای موندگار.

یاحق. 

|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 6:48 بعد از ظهر  
این نیز بگذرد... 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب،
بردولت آشیان شما نیز بگذرد.

باد خزان نکبت ایام، ناگهان،

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.

آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام،
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز،
این تیزی سنان شما نیز بگذرد.

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد،
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت،
این عو عو سگان شما نیز بگذرد.

آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست،
گرد سم خران شما نیز بگذرد.

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت،
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.

زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت،
ناچار کاروان شما نیز بگذرد.

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن،
تاًثیر اختران شما نیز بگذرد.

این نوبت از کسان، به شما ناکسان رسید،
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد.

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان،
بعد از دو روز، از آن شما نیز بگذرد.

بر تیر جورتان، ز تحمل سپر کنم،
تا سختی کمان شما نیز بگذرد.

در باغ دولت دگران بود مدتی،
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد.

آبی است ایستاده در این خانه مال و جاه،
این آب نا روان شما نیز بگذرد.

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع،
این گرگی شبان شما نیز بگذرد.

پیل فنا، که شاه بقا، مات حکم اوست،
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.

ای دوستان، خواهم که به نیکی دعای سیف*،
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.

سلام؛
بی مناسبت ندیدم این قطعه ی بی بدیل رو بازتکرار کنم که شاید بشنوند اونها که گوش دلشون شنیدن رو از یاد بره ؛ که با تلاش زایدالوصف و بی شرمانه ای برای اثبات خیالاتشون به قیمت فرو شکستن و به ظاهر بدنام کردن عده ای دیگر نمایش های چند پرده ای با نمایشنامه های تکراری و نخ نما به پا کردند. در حقیقت قصد کردند هم تو دل ملت رو خالی کنند و هم عقده های بی منتهای درونی و روانی خودشون رو؛ اما زهی تصور باطل زهی خیال محال...
این نمایش ها و این طرز صحبت کردنها و انتساب دادن هر سنگ و گلی به خاندان لولو و مرجان، بیش از هرچیز این مطلب رو به ذهن میرسونه که کاش کمی احتمال می دادند که " آه اگر از پی امروز بود فردایی!"
کاش انقدر از نیومدنت مطمئن نبودند...این جماعتی که برای تولدت هزار و صد و هفتاد ساله جشن به پا می کنند. کاش حس نمی کردم برای نیومدنته که دارن سور میدن و ترک تازی می کنند.
یا حق.

* سیف فرغانی از شاعران سبك عراقی قرن هفتم و هشتم هجری و معاصر سعدی، اهل معنی، مدح گریز و بسیار گمنام است. تا آنجا كه دكتر ذبیح الله صفا می‌گوید: "در هیچ‌یك از تذكره‌ها و ماخذهایی كه توانسته‌ام به آن‌ها مراجعه كنم نام و اثری ازاین شاعر توانا ندیدم. با آن‌كه او مقامی بلند در بیان حقایق عرفانی داشته وبه یقین از پیشوایان خانقاهی بوده است." علت اصلی گمنام ماندن سیف فرغانی را زندگانی در شهر كوچك" آق سرای" می دانند. نكته قابل توجه در زندگی وی دربار گریزی اوست و توجه خاص‌اش به علم و معرفت. سیف زبانی تلخ و گزنده دارد و در میان شاعران صوفی و خانقاهی از جمله نادر شاعرانی است كه هم در مورد مسائل درونی و خویشتن‌اش شعر گفته و هم شاعری برون‌گرا و اجتماعی بوده است. معروف‌ترین قصیده‌ی سیف "هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد" است که شاعر به جرم سرودن این شعر، به دست مغولان کشته شد.
|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 0:29 قبل از ظهر  
سحر نزدیک است 



امید

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد 

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . 

روزی که کمترین سرود بوسه است

 و هر انسانی برای هر انسانی برادری است.

 روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان را نمی‌بندند.

 قفل افسانه‌ای است و قلب برای زندگی بس است...

 روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی. 

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم. 

روزی که هر لب ترانه‌ای است تا کمترین سرود بوسه باشد. 

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود 

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 و من آن روز را انتظار می‌کشم حتی روزی که دیگر نباشم... 



این روزها از اون روزهایی به حساب میاد که باید نوشت و گفت و کاری کرد هرچند کوچک و به قدر مسئولیت و موقعیت و امکانات. اما دست و دل آدم زیاد به نوشتن نمیره.

سرعت اینترنت توی این یکی دو روزه کمی بهتر شده بود که ظاهرا باز بناست با نزدیک شدن به هجده تیر روی این صندلی به مانیتور زل بزنیم و هی کله مون رو بخارونیم که کی یه صفحه بعد از بیست بار رفرش کردن باز میشه. صفحه میل رو بسیار بد میشه باز کرد خصوصا این صفحات جی میل یا یاهو میل هایی که  ازاین امکان آژاکس برای بارگذاری به اصطلاح کم هزینه تر برای سرور استفاده کنند اما خونه ی ما یکی که برعکس خیلی دیر بازش میکنه و به محض باز شدن بعد از دو ساعت انتظار تاز تا بیای اون بیست تا میل بالای لیست رو رد کنی و به میل های بعدی نخونده برسی کلی باید منتظر لود شدن بشینی.

همه ی اینها رو میگم که دستتون بیاد یه به اصطلاح مهندس کامپیوتر وقتی 3-4ساعت میخواد یه میل به خصوص رو پیدا کنه بین 1240 تا ایمیل دریافت سده و نخونده، چطوری باید انگیزه داشته باشه که هی ور بره به میل باکسش! به همه ی این علافی ها و حرص خوردن ها دیدار اجباری اون صفحه ی کریه المنظر تکراری - که آدم رو یاد لبخند حال به هم زن تحفه میندازه - "مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد"  یا اون صفحه که نمیتونم نشونت بدم اینجا چه خبره :(به فرنگیش منظورمه ها)و دیسکانکت شدن های مداوم رو اضافه کنید.

همین باعث میشه که با یک بار تلاش پیگیر و مجدانه ی یه کسی مثل بنده ، چندین روز به خودم مرخصی استحقاقی بدم که نیام طرف نت و میل باکسم.
به همه این تلاشها شواهدی که نشون میده به لطف دوستان و بستگان ممکنه گوشهای بعضیا توی تلفنهای شما به امانت جا مونده باشه، و امواجی که طی یک رقابت سالم! روزها کانال های همسایه رو شطرنجی میکنن اضافه کنید. تهش بعید میدونم چیزی از اعصاب و انگیزه براتون باقی بمونه.

خلاصه اینکه از همه رفقایی که از آن سوی آبها و این ور جوق انقد به ما ایمیل میزنن ممنونیم ولی ایشالا برما ببخشایند اگرتا صد سال آینده که دیدیم و جوابشون رو خواهیم داد، منتظر موندن!

خصوصا دوست عزیزم شروین

میدونم خیلی منتظر میل یا تلفن  من بودی و هستی و احتمالا غافلی از این که کد کشورتون از شهرهای بزرگ مثل اصفهان و تهران مدتیه که مسدود شده و اگه اون احتمال هماهنگی مستقیم که شماره رو میدن به اپراتور مخابرات تا شماره رو بگیره و بعد وصل کنه  رو هم در نظر بگیریم  باید بگم تماس با هر شماره ای در کشور شما از ایران به شدت محدود شده و خلاصه بگم به حرفهای بلند و انتظاراتی که من و تو از همچین مکالکمه ای واسه بحث و جدل و دل دادن و قلوه گرفتن باشه اصلا به دست نمیاد.میدونم که تو هم نمیخوای هشدار بعدی به من به دلیل اینکه کد کشور شما تو پرینت ما زیادی هست باز وادارمون کنه به زور به آب خنک خوردن مجدد و بعد به اقرار به ارتباط با...های خارجی  بینجامد

به هرحال بازم تو باید ببخشی چون من نه اون ایمیلی که طیو اخرین بار که تو نت دیدمت و گفتی  رو تونستم ببینم و بخونم که بتونم جوابی بدم و نه حال و روز این روزها خیلی اجازه میده که چیزی بنویسم.

اما ناگفته انقدر هست که کلی بشه تو اولین فرصت سرش بحث کرد و تو هم باید خوب حرفات رو جمع کنی تا اون موقع. اگر تو تونستی یه تلاشی بکن شاید از طریق تو بهتر بشه راهی پیدا کرد.

هرچند بعید میدونم از دید تو انتظار معقولی باشه اما امیدوارم که یه کم خودت رو جای من بذاری و حرفهایی رو که نمیتونم ساده بگم و دلایل محکم تری برای کم پیدا بودنم توی این مدت بوده درک کنی شاید کمی جبران این انتظارت بشه.... شایدددد!!!  اون هم تازه کمی



به قول یه عزیزی به هرحال این نیز بگذرد...

امیدوارم نتیجه این روزها و این اتفاقات  هر چه زودتر امید و شور رو به این کشور و جوناش برگردونه

روندی با ارامش بیشتر و هزینه های هرچه کمتر تا استقرار آزادی، صلح و عدالت

امید که هر سوار بر مرکبی در امروز ایران من فقط یک دم و تنها یک دم از سر  خرد  در تنهایی خود بیندیشد که اگر فردا چو امروز نبود دیگران از من چه می گویند...

 

بر درخت زنده بي‌برگي چه غم
واي بر احوال برگ بي‌درخت

|+| نوشته شده توسط هم كلاسي من در پنجشنبه 18 تیر1388 و ساعت 4:34 قبل از ظهر  
بالا